X
تبلیغات
رایتل


این جانب مونارک

دارم می رم مسافرت.چمدون نیمه آماده روی زمین...یه ذهن آشفته که می خوام ببرم تخلیش کنم...طبیعت بکر و دست نخورده...هوای پاک خنک...نسیم ملایم و نیمه سرد...

آخرین بار که از شهر خارج شدم شهریور ۸۵ بود...برای من مدت طولانی هست...توی این ۱ سال به غیر از مدرسه وکلاس شاید ۲ بار هم بیرون نرفتم اون قدر غرق در درس و لذت ناشی از رضایتش بودم که از هر آنچه غیر دوست بود دل بریدم!

اما حالا منم و یه ذهن آشفته با یک عالمه کار و فکر..باید جای دنجی برم تا حسابی به کارهای گذشته فکر کنم و بای آیندم برنامه ی مناسبی بریزم.

چند روزیه خیلی عصبی شدم...

چمدون رو گذاشتم وسط اتاق و هر چی به نظرم لازم بود گذاشتم توش.سفر پیشنهاد بابا بود.چون قرار بود تا دانشگاه آزاد جایی نرم اما اون قدر به هم ریختم که بابا برای من و مامان بلیط گرفتن و بخش کمی رو با ماشین می ریم.مثلا قراره بریم دامان طبیعت البته بدون پشه!

از جایی که جونورها مزاحم بشن خوشم نمی یاد.همیشه گوشه ی دنج توی آپارتمان رو به چادر زدن وسط دشت ترجیح می دم.

مامان اومدن تو اتاقم.خواستن مطمئن بشن همه ی وسایل لازم رو آوردم.منم داشتم چمدون رو جابه جا می کردم که درش باز شد و همه ی وسایلم ریخت بیرون.مامان کمافسابق معتقدن که من هیچ وقت نمی تونم خودم رو توی نرم ها جا بدم!

اون خرده ای رو هم که تحمل می کنم صرفا به خاطر خانوادم هست.وگرنه هیچ گونه اعتقادی بهشون ندارم.تابع قوانین خودم هستم و طفلک بابا و مامان هم اینو پذیرفتن ولی خوب در حد توانم رعایت می کنم فقط به خاطر اون دو عزیز.

وای...دست نوشته هام یادم رفت.چمدونم پر شده از ورق و کتاب.چند تا سی دی موسقی.شونه عطر...زحمت لباس رو هم مامان می کشن.چون همیشه مامان مجبورم می کنن چند دست لباس بیشتر بیارم...

مامان به خوش سلیقه گی معروفن اما اصلا سلیقه ی من و مامان یکی نیست.من اکثرا به میل خودم لباس می پوشم اما خوب...

لوازم آرایش...اَه...آلات بی خود دلقک شدن...گاهی ازشون خوشم میاد و گاهی متنفرم...فقط در حد آراستگی..

موهامو  ته مونده ی چپاول کنکورن...آخرین بار از ۱سانت هم کوتاهترشون کردم...می خواستم برم حمام زود بیام درس بخونم....بشر تا کنون منو با این ریخت مزحک ندیده..الان خیلی کوتاه نیستن ۱۰ سانتی شدن...

هدیه ی مادرجون...دفتر خاطرات...خودکار...

خیلی خوابم میاد...شارژر...خواستم موبایل نبرم...نمی زارن...وسیله ی بی خودیه...هیچ کس با من کار نداره منم قرار نیست اونجا با کسی کار داشته باشم...

سوقاتی هم اونجا فکر نکنم چیزی جز علوفه ی گاو باشه که به درد کسی نمی خوره اگه کسی گاوی خری چیزی داره بگه براش بیارم...

فقط کافی بود اون راحتم بزاره.اون وقت همه چیز تکمیل می شد.من بودم و آرامش مطلق که هیچی نمی تونست به همش بزنه.حالا هم نمی تونه.باهاش کنار میام تا جمعه.بعدش راحت راحت...

حجم تنم رو روی تخت خواب لابه لای لحاف و دشک جا می دم.

اون جا خبری از کامپیوتر و نت نیست.می خوام تا ظهر بخوام تا نصف شب کتاب بخونم...

بعد همه چیز عادی می شه.مونارک می شه همون مونارک با حوصله ی همیشگی.با کلی کار از صبح تا شب....

برام دعا کن...کار بزرگی در پیش دارم...برای دعا کن...خیلی برام دعا کن...

پ.ن:من که سایه ی غریبی رو ندیدم که از دور بیاد.هنوز چشم به راهم بدون اینکه هیچ وقت انتظار کشیده باشم...

پ.ن:رکود رو احساس می کنم.بلند شو.اینجا درنگ یعنی مردن..

پ.ن:کاش بفهمه من چی می گم...با روحش نه با زبونش...

پ.ن:این نوشته همش پی نوشت بود ...

پ.ن:اسم همش ظاهره تو هر چی دوست داری تصورش کن...

نوشته شده در سه‌شنبه 26 تیر‌ماه سال 1386ساعت 09:28 ق.ظ توسط مونارک نظرات (5)|


Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design