X
تبلیغات
رایتل


این جانب مونارک

سلام

خوب من هنوز در این شهر (اگه بشه اسمش رو شهر گذاشت) از تمدن به دور هستم.اصلا فکر نمی کردم اینجا اینترنت یا حتی کامپیوتر پیدا بشه.یعنی اولش فکر می کردم باشه ولی وقتی برای اولین بار پام رو به این خطه ی عجوج و مجوج گذاشتم فکر می کردم ممکنه حتی خونه هاشون گاز کشی هم نباشه ولی گویا هست...

اینجا همه چیز آروم و دلچسبه.هنوز هیچ اتفاق غیر مترقبه ای نیفتاده.نمی دونم شاید هم افتاده.ر.همیشه می گه هیچی منو غافل گیر نمی کنه

گویا فردا نتایج کنکور رو می دن.اصلا برام مهم نیست فقط ذوق این رو دارم که ۱ سال دیگه هم همش باید درس بخونم.خدا رو شکر خانوادم هم که مشکلی ندارن ولی از روی بابا و مامان خیلی شرمندم.دیشب که داشتن در مورد رتبه ها صحبت می کردن و برای برنامه ی سال بعد من با هم مشورت می کردیم من یهو زدم زیر گریه.نه اینطورا یه جور دیگههیچی اشکم رو بند نمی آورد.

مامان هرچی می پرسیدن چیه من هیچی نمی گفتم.آخه نمی شد بگم.س. هم نشسته بود.می دونست برای چی اینجوری گریه می کنم.اما قرار نبود چیزی بگه

- مامان نمی تونم بگم

س:دخترت دیوونست الکی گریه می کنه

- نه خیرم حداقل شما که می دونی

مامان: من نامحرمم؟

- نه مامان ولی به خدا نمی تونم بگم

مامان: فکر می کردم خیلی با هم دوستیم

- هستیم ولی این یکی رو نمی تونم بگم

س: هیچی می گه امسال اینقدر برام زحمت کشیدن نتونستم جواب زحماتشون رو بدم

خدا نصیب نکنه.بعد از اون دعوای مامان بابا بود.اینکه ما وظیفمونه.مگه چی کار کردیم؟باید بیشتر از این می کردیم.مگه زندگی رو واسه کی می خوایم و از این حرفا...

ولی داغ دل من تازه می شد.همین الانم داره گریم می گیره.خدایا خدایا خدایا نه به خاطر من فقط به خاطر زحمتایی که برام کشیدن کمکم کن براشون دختر خوبی باشم...

بگذریم.دیروز سری به وبلاگها زدم.گویا برای یکی از دوستام مشکلی پیش اومده.بیشتر انگار دلش گرفته بود.براش دعا کنید.

در طی این چرخ زدنها ...وای...چی دیدم!!!...با بلاگ جدیدی آشنا شدم.نوشه هاش بی نظیرن.

یادم می یاد مارمولک هم اینطوری می نوشت.اما اون اوایل که آدم خوبی بود.آروم بود و ساکت وصبور...مارمولک نه ها!این وبلاگه...

دوباره یاد ه.افتادم کجایی؟هنوز صفحه ی بلاگش سفیده سفیده و هنوز من عاشق نوشته هاش هستم.خیلی وقته ازش بی خبرم به زور چیزی از گفته هاش رو به یاد میارم ولی خودش تا همیشه تو ذهنم می مونه...امیدوارم هرجا هست خوشبخت باشه...

دوباره تابستونه و من همش در حال نوشتن...کم پیش میاد دست از نوشتن بر دارم...دلم نمیاد چیزهایی رو که می بینم ننویسم..اما از سبکم اصلا راضی نیستم...همیشه حس دو شعبه ای در من بوده: می خوام و نمی خوام

بعد از این همه سنجیدن طبعم توی بلاگ نوشتن هنوز هم جملات بریده آرامش بیشتری بهم می دن...

راستی...نگفتم...اینجا یه قطعه از بهشته...

چند روز پیش با خانواده و فامیل رفتیم به دامان طبیعت تا یکم لذت پخش کنیم!

تو عمرم اینقدر ندویده بودم.کلی والیبال بازی کردیم.هیچ کس اطرافمون نبود حداقل تا جایی که چشم می دید.کلی رقصیدیم...داد زدیم...خندیدیم...جک گفتیم...بازی کردیم...

از همینه بلاگ بدم میاد..من با چه هیجانی دارم می نویسم بعد می شه چند سطر نوشته ی بی حال و فاقد ارزش ادبی که یکی هم ممکنه در افسردگی تام بیاد بخونه...پس فایده ی این نوشتن چیه؟

هوس نوشابه کردم.موجود نیست...

دلم برای دوستام تنگ شده.برای ر. sms زدم.جواب داد مگه سنگ هم دل داره؟نمی دونم چرا فکر می کنه من هیچ احساسی ندارم.در طی این سالها هم موفق نشدم بهش بفهمونم.خلاصه اینکه آخرش به این نتیجه رسیدم نمی فهمه که نفهمه به من چه؟مهم اینه که من دارم...

از بالای پنجره ای که تقریبا همه ی شیشش رو با پارچه ی رنگ و رو رفته ی سفیدی پوشوندن به زحمت آسمون رو نگاه می کنم.حال و هوای عجیبی داره.چند تا ابر خاکستری و ابر کوچولوی بی نهایت سفیدی در وسط...خدا واقعا هنرمنده...وحتما عاشق نقاشی...همه چیز رو کرده بوم خودش...

کلی حرف داشتم...نمی دونم چرا به این زودی(!!!) ته کشیدن.

شاید بازم اومدم...احتمالا می یام...شاید حتما اومدم...حالا یا میام یا نمی یام...

ا. که هیچ وقت اینجا نمیای...ولی...جواب سوالم رو بده: داری راست می گی؟آخه با حرفت داری برام مسئولیتی ایجاد می کنی که مطمئن نیستم وجود خارجی داشته باشه

 

نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1386ساعت 06:51 ب.ظ توسط مونارک نظرات (7)|


Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design