X
تبلیغات
رایتل


این جانب مونارک

می خنده...رو به روی یک عالمه چشم بی تفاوت...و مطمئنم بی قصد می خنده...آرومه...شاد...منعطف...آخ خدایا من چقدر خستم...

گذشت این سه روز هم گذشت...اولش فکر کدم چقدر سخته...و بود! اون موقع نمی فهمیدم اما از پوچیش فهمیدم سخت گذشت...از اینکه اول هفته باید...بماند...

تو چی؟توی می دونی چه خبره؟خودمم گمم....نمی خوام پیدا بشم...بخوام هم نمی شم...زوده...۱سال دیگه وقت می بره...

اون می گه من خیلی شیطونم...اون به من گفت این! منم لج کردم بهش می گم اون!می گه این این از اون اینا نیست...ولش کن اون حرف زیاد می زنه...

هوس کردم...هوس خسلس چیزا...نمی دونم به هوسی که همیشگی هم باشه می گن هوس؟نه...فکر کنم به اون می گن آرزو...خواسته...

این روزها بیشتر دلتنگ می شم...با وجود اینکه...دلتنگ حال و هوای ...

 دارم به تمام علائم دیوانگی مجهز می شم...زیاد میام نت...دلم می خواد آدم ببینم...به ۱۵ دقیقه نرسیده باید برم...کار دارم...خیلی زیاد...

برای من میل زده که ماشینم اینه و بابام فلان کارست...نمی دونم کدوم آدم نصفه ی میل من رو به اون داده...حالم ازش بهم می خوره...چطور جرئت کرده د مورد من اینطور فکر کنه؟خیلی دلم می خواست بگم ذات تو چی داره که بشه بهش بها داد؟از پول و اصالت خانوادگی و همه چیز تمام بودنشون می گه!

می گه کارهام متفاوته...فرق دارم...حرف می زنه!فقط حرف می زنه...نمی دونم چرا نمی دونم چرا نمی خواد بفهمه کسی که کارهاش متفاوته الزاما طرز فکرش متفاوت نیست...نمی خوام به خاطر اینکه متفاوتم(!) کسی .... به خاطر خودم...خدا رو شکر از درک به دوره....همین قدر هم نمی فهمه....می گه خنده هام دلشو حالی به حالی می کنه....اونقدر خنگه که نمی فهمه خنده ی کسی واسه یکی دیگه کاری نمی کنه...واون قدر ترسو که جرئت نداره رو در رو حرف بزنه!میل می فرسته (ت می گه حق داره چون اگه این حرفها رو مستقیما زده بود کشته بودمش...خوب حقشه!)

آخی...داشتم می ترکیدم...همینا روی دلم قلمبه شده بود...

دفع هر موضوع از ذهن من ۲ مرحله داره:

۱.تعریف کردن واسه ی بابا و مامان

۲.نوشتن

اما این نوشتن گاهی خیلی سنگینی می کنه.تا وقتی احساسا سعی نکنم چیزی رو فراموش کنم نمی نویسم...

غریبه من که قبلا گفته بودم...تو ام فراموش کار شدی ....

دلم قالب جدید خواسته...قالب باز...بی محدودیت و سبک...

- یک بار با حوصله بخون...شاید دفعه ی بعدی خواستی که بخونی...

مگر آن خوشه ی گندم

مگر سنبل

مگر نسرین

تو را دیدند؟

که سر خم کرده خندیدند....

مگر بستان

شمیم گیسوانت را

چو آب چشمه ساران روان نوشید؟

مگر گلهای سرخ باغ ریگ آباد

در عطر تن تو غوطه ور گشتند؟

که سر نشناس و پا نشناس

از خود بی خبر گشتند....

مگر دست سپید تو

تن سبز چناران بلند باغ حیدر را نوازش کرد؟

که می شنگند و می رقصند و می خندند....

مگر ناگاه

نسیم سرد گستاخ از سر زلفت...

چه می گویی؟

تو و انکار؟

تو را بر این وقاحت ها که عادت داد؟

صدای بوسه را حتی

درخت تاک قد خم کرده بستان شهادت داد...

مگر دیوار حاشا تا کجا

تا چند؟

خدا داند که شاید خاک این بستان

هزاران

صد هزاران

بوسه بر پای تو...

دیگر اختیارم نیست

توانم نیست

تابم نیست

به خود می پیچم از این رشک

اما خنده بر لب با تو گویم:

اضطرابم نیست.

مگر دیگر من و این خاک

وای از من

چناران بلند باغ حیدر را

تبر باران من در خاک خواهد کرد

نسیم صبحگاهی جان ز دست من نخواهد برد...

ترحم کن

نه بر من

بر چناران بلند باغ حیدر

بر نسیم صبح

شفاعت کن

به پیش خشم، این خشم خروشانم که در چشم است

به پیش قله ی آتشفشان درد

شفاعت کن

که کوه خشم من با بوسه ی تو

ذوب می گردد....

 

شعر مسافر سهراب رو دوست دارم...مدتهاست در خم پیچ یک درکم...

نوشته شده در شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1386ساعت 10:22 ب.ظ توسط مونارک نظرات (2)|


Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design