X
تبلیغات
رایتل


این جانب مونارک

دستهاش رو گرفته بود دور سرش و فشار می داد

زانو هاش رو خم کرده بود

قلبش درد می کرد

می خواست گریه کنه

شده بود تلنباری از حرف هایی که می خواست بگه و نمی تونست

حقی برای خودش قائل نبود

حق گریه کردن...حق حرف زدن...

فقط خسته بود...

تنها چیزی که می خواست یه مرخصی کوچیک از زندگی بود

نمی خواست...فقط همین...

حالا که شده بود...حالا که مدتها منتظر بود و وقتش پیش اومده بود...

خودش نمی خواست...اگر هم می خواست کاری ازش بر نمی اومد...

ایستاده بود آروم یه گوشه و عبور رو نگاه می کرد...

مهم نبود...چیز دیگه ای جلوی اون بود...

لعنت به اون روزها!

فقط باید می رفت

می رفت و می گذشت و می گذاشت که بگذرن

پرده های کلاس به هوای بارونی بیرون سرک می کشن...

من که رفتم...

خداحافظ

نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1387ساعت 05:17 ب.ظ توسط مونارک نظرات (6)|


Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design