X
تبلیغات
رایتل


این جانب مونارک

نمی دونم چرا برگشتم و باز دارم می نویسم...

دروغ گفتم نمی دونم...خوبم می دونم...

این بلاگ تا مرز حذف شدن هم پیش رفت اما از اونجایی که همیشه خاطرات قدیمی یه جورایی دسا و پای آدم رو می بندن ونمی زارن اون کاری که عقلت می گه انجام بدی داشتم با خودم کلنجار می رفتم که به ناگاه در حالی که داشتم برای دوست عزیزم کامنت می ذاشتم ( از بلاگت اینطور فهمیدم که خیلی مایل نیستی پابلیک بشه برای همین آدرست رو نذاشتم) اسم یه بلاگ نویس قدیمی رو دیدم...

وفادار دل شکسته....از اولین بلاگ هایی بود که می خوندم...نمی دونم حال عجیبی بهم دست داد...یه حس خوب و گرم...مثل بوی مطبوع نون توی هوای بارونی...یا دیدن یه دوست عزیز توی برفا...این شد که منصرف شدم بازم دلم خواست بنویسم..

این خوره ی نوشتن کی از جون من می ره نمی دونم...آخه فقط اینجا نیست که! اینجا من با کمال پوزش تراوش مغزیم رو تف می کنم یعنی مغزم این عمل دور از ادب رو انجام میده...حالا دفتر خاطرات و گاه نامه ی دانشگاه رو هم بهش اضافه کنید...تقریبا از ۲۴ ساعت من ۲۵ ساعت مشغول نوشتنم...

فکر می کنم دچار توهمات خطرناکی شدم...در حالی که تو خونه تنهام سایه ای رو دیدم که داشت تشریفشو می برد این ور اون ور...یه چاقوی گوشت بری برداشتم رفتم تجسس صاحب سایه...بنی بشری این ورا نیست...جن که سایه نداره داره؟حداقل داشته باشه هم جنا کاری با من ندارن...از آدم ی آزار ترن مخلوقات خدا...

یکی هست که داره پا درازی می کنه و هی خودش رو هل می ده تو زندگی من...منم هی هلش می دم بیرون...اونم نمی خواد...یعنی فکر کنم اونم داره با من همین کارو می کنه...نمی فهمم این نزدیک شدن نا به جا چه معنی داره وقتی هیچ کدوممون نمی خوایم؟

کم کم دارم به این نتیجه می رسم که حافظ هم بلده دروغ بگه...اونم چه جور...از منو شما بهتر...حرفهای دل خوش کنک می زنه...تازه وقتی هم میای می گی چرا دروغ گفتی چند تا حرف درشت می زاره تو کاست که از خودتم خجالی می کشی...

برنامه های بزرگی واسه ی زندگیه ی کوچیکم دارم...کامپیوتر توی این برنامه ها خیلی مزاحمه...نمی دونم چه جوری می شه حذفش کرد...

می خوام یه سری محدودیت ها برای خودم ایجاد کنم یکیش هم استفاده از همین جناب قوطی حلبیه...می خوام فقط یکی از روزهای ۴ شنبه ۵ شنبه یا جمعه مشرف بشم...در مورد روزش بعد تصمیم می گیرم...

ن. آخه تو چه می دونی؟فقط میای و می ری..هیچ خبری نیست...دلت رو خوش نکن...فکر کنم اون موقع دچار آرتوروز مغزی شده بودم...

امروز یاد ک. افتادم...آخی چقدر با هم صمیمی بودیم...حالا اصلا نمی دونم چی کار می کنه ...در چه حاله...براش آف گذاشتم...فکر نکنم جواب خوشحال بشه...

تو حرفی نداری بزنی؟آرومی...ساکت مثل همیشه...لم دادی روی اون صندلی کنار شومینه...چرا اونجا همیشه هوا سرده؟

اینو لای کاغذ پاره هام پیدا کردم:

گفتمش دل می خری؟پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو.تنها بخند...

خنده کرد و دل زدستانم ربود...

تا به خود باز آمدم او رفته بود...

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود...

 

این روزا فهمیدم هیچ کس دلتنگی و غربت آدم رو نمی فهمه...شاید کسی بخواد اما اگه بخواد هم نمی فهمه....اونی هم که می تونه بفهمه نمی خواد بفهمه...

یه حسی هست که داره از تو داغونم می کنه...

نوشته شده در جمعه 30 فروردین‌ماه سال 1387ساعت 11:32 ب.ظ توسط مونارک نظرات (1)|


Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design