X
تبلیغات
رایتل


این جانب مونارک

آهنگ سکوت ستاره ی فریبرز لاچینی رو شنیدی؟( از آلبوم پاییز طلایی ۲) عجیب با دل من هم نوا می زنه...

تا اطلاع ثانوی در مود رمانتیک به سر می برم...به کسی هم ربطی نداره...به خودم هم ربطی نداره...

چی کارش کنم؟دله...خودش ذی شعوره...دوست داره ...من کاری به کارش ندارم...نمی خوام جلوش رو بگیرم...فردا اگه گفت تو بودی نذاشتی وگرنه می شد...من جواب گو نیستم...نهایتش اینه که خودش می شکنه...کاری به کارم نداره...

اشکال کار اینه که بعضیا اگه رفتن و ریشه دووندن دیگه کنده نمی شن...مثل درخت باوباب...اون موقعست که باید سینه رو شکافت و دل از بیخ و بن کند و انداخت دور...

می خوام عذر خواهی کنم...از دوستایی که این مدت از دلشون گفتن و نفهمیدم...شعار دادن خیلی آسونه...متاسفم...اون موقع نمی فهمیدم دارم شعار می دم...فکر می کردم همینه...اما هیچ وقت دل رو با چوب منطق نمی شه زد...

می تونی بفهمی قبولش واسم چقدر سخت بود؟قبول اینکه مونارکی که فکر می کردم هیچ وقت دل نمی بنده یا اینکه اول با منطقش یکی رو می سنجه و بعد انتخاب می کنه موقع دیدن ن. اونم تنها بعد از ۶ ماه آشنایی چه جوری شروع کرد به تپیدن...

وبلاگم می شه از اون بلاگهای لوس عاشقانه ای که هر لینکی و کلیک کنی می تونی بخونی...پیشنهاد می کنم دیگه نیای...

چند روز پیش من و ن. و پ. کنار هم نشسته بودیم.س. صداش کرد که بره...دست خودم نبود...یهو تو دلم داد زدم ن. نرو! برگشت گفت : باشه نمی روم...اول ترسیدم...فکر کردم بلند گفتم...وقتی پ. گفت کسی نگفت نرو...جا خورد...جا خودم..

خدای من چه حس مسخره ایه...تا به خودم میام می بینم پاک خل شدم..نمی تونم باور کنم..نمی خوام باور کنم به ن. علاقمند شدم...

تا قبل از اینکه اینجا بنویسم فقط خدا می دونست و ح.مهربون که همیشه به حرفهام گوش می ده می ترسیدم بگم...وقتی نخوای چیزی رو باور کنی...نمی خوای اعتراف کنی...

ن. با اون لبخندهای شیطون و نگاه مهربون و هول شدن هاش موقع حرف زدن با من...نمی دونم...گیجم می کنه...نمی دونم برخوردهاش رو بزارم پای اجتماعی بودنش یا...پس چرا با همه اینجوری نیست؟

قبل از اینکه من متوجه تفاوت بر خوردش بشم دوستام فهمیده بودن...هر چی گفتن من گفتم نه!...شاید اگه همون موقع حرفشون رو قبول می کدم به جایی نمب رسید که من هم بهش علاقمند بشم...

خدایا من چقدر بی جنبم...در عرض ۶ ماه اینجوری از کسی خوشم اومده...

تکلیفم با خودم معلوم نیست....توی خانواده ی بسته ای نبودم که بگم پسر ندیدن و تا رفتم دانشگاه اینجوری شد...بر عکس همیشه درو و برم کلی پسر بوده ... تپ های مختلف...شرایط متفاوت...ولی هیچ وقت نسبت به هیچ کدوم احساسی نداشتم...حالا ن. ....

اصلا نمی دونم دلم می خواد دوسش داشته باشم یا نه...کاش مثل آدم بر خورد می کرد...تا ماه های قبلی هیچ مشکلی با هم نداشتیم به راحتی سلام و احوال پرسی می کردیم و برخوردهای عادی دوتا همکلاسی...اما حالا وقتی می خواد سلام کنه صد بار استخاره می کنه...از نیم ساعت قبلش می شه فهمید می خواد حرفی بزنه...هی نگاه می کنه منصرف می شه دوباره میاد جلو...رفتارش مثل آدمهای دست و پا چلفتی شده...

حداقلش اینه که من رفتارم ظاهرا تغییری نکرده...

نمی دونم چرا...اما تو ذهنم نمی گنجه پسرها هم واقعا بتونن احساسی داشته باشن...فکر می کنم همش هوسه...به ندرت پسری رو دیدم که روی کسی پا فشاری کنه...

فقط اینو نمی فهمم اون بین دوستای ارازل و اوباشش چی کار می کنه!دوستای سرش خوبن...ولی دوتا دختر بسیار نا جور توی اکیپ دوستیشون هست...واقعا من شرمنده می شم اونا هم کلاس ما هستن و دخترن!گفتن نداره...لحن حرف زدنشون...بر خوردهاشون...واقعا چندش آوره...اما نه فقط ن. دوتا دیگه از پسرهای اکیپشون خوش برخورد با فرهنگ و مودب هستن...حالا صیغه ی افتادن اینا با هم چیه من نمی دونم(۵ تا پسرن ۳ تا دختر)

کسی توصیه ای پیشنهادی چیزی واسه من نداره؟

نوشته شده در شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1387ساعت 12:37 ق.ظ توسط مونارک نظرات (3)|


Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design