X
تبلیغات
رایتل


این جانب مونارک

یکی می گه:

- زندگی زیباست ای زیبا پسند

زیبا اندیشان به زیبایی رسند

 

یکی دیگه می گه:

- زندگی زیبا نیست

زندگی اجبار است

لاجرم باید زیست...

 

آخرش همینه...همه ی زندگی تضاد اعتقادها و یکی شدن اونهاست...

 

ــ یکی توی کتاب آناتومیم نوشته: تسخیر قلب کوچک یک زن از تسخیر بزرگترین کشورها سخت تر است!

 

ــ این مدت که داشتم منطقی فکر می کردم متوجه شدم هنوز آمادگی پذیرش کسی رو ندارم دست و پام رو می بنده...فکرهای بزرگتری دارم که این جور علاقمندی ها توش جایی نداره...گذشته از اون در مورد ن. اشتباهی که کردم این بود که بین علاقمندی و خوش اومدن نتونسته بودم افتراق قائل بشم.

من فقط از اون خوشم می اومد...آدم ممکنه از خیلی ها خوشش بیاد دلیل نشد که...

حالا راضی تر از اونیم که قرار باشه هر اتفاق دیگه ای بیفته....

حداقل فایدش این بود که باعث شد به شرایط الانی خودم فکر کنم و ببینم اگر واقعا موردی پیش اومد که من بهش علاقمند بشم می تونم بپذیزمش یا نه...

من و ن. توی یک گروه تحقیقی افتادیم...این مدت رابطم باهاش خیلی بیشتر بود...دیدم واقعا نمی تونم به چشمی جز هم کلاسی بهش نگاه کنم...

گاهی بحث هامون رو منحرف می کرد...می زد جاده خاکی...از چیزهایی حرف می زد که من اصلا لزومی نمی دیدم در موردشون صحبت کنیم..

ن: می شه از این به بعد بیشتر با هم باشیم؟

م:اگه تحقیق کاری داشته باشه چرا که نه؟

ن: بعد از تحقیق چی؟می شه بیشتر با هم آشنا بشیم؟

م: من فکر می کنم ۷ سال زمانی کافییه برای در حد هم کلاسی آشنا شدن.

ن: اگه من نخوام در حد...

م:(حرفشو قطع کردم) آقای ا. خواهش می کنم....ما الان هم کلاسی های خوبی هستیم ....این رابطه رو خراب نکنید...

ن: دختر خیلی سختی هستی...

 

ــ ت. یک سی دی رپ بهم داده...واقعا آدم روان پریشی می گیره...نمی گم همشون زشتن...همه جورش توش هست...زشت ...قشنگ...بی ادبی...با ادبی...ولی حتی قشنگهاش هم آرامشی به آدم نمی دن...

ت. می گه از علائم پیریه! دیگه جوونها رو درک نمی کنم!یادم میاد راهنمایی هم که بودم تب مرلین منسون بین بچه ها بود بدون اینکه بفهمن چی چی می گه گوش می دادن...

 

ــ درسهام سنگین شده...کلی کار دارم...

ــ پوست نارنگی روی میز؟! هر چی داشتیم این یکی دیگه جز برنامه نبوده...کی اینو اینجا گذاشته؟!

 

ــ ک. می گه شب و روز دعا می کنه که پسرداییش هم دوسش داشته باشه...می گه دعاهام جواب می گیره...

یاد روزی افتادم که هم بازی بچگی هام اون حرف رو زد...احساس کردم تمام روزهایی که با هم داشتیم رو خراب کرد و شخصیت من و خودش رو زیر سوال برد....از اون به بعد ازش متنفر شدم...متنفر که نه!ارزشش رو واسم از دست داد...حالا اگه اون بشینه شب و روز دعا کنه که منم دوسش داشته باشم دعاش مستجاب می شه؟خوب خدا به دل من هم نگاه می کنه...خدا رو شکر که خدا خدای همست...هنوزم که یاد اون روز می افتم خجالت می کشم...

بعد از اون ماجرا اگه همین دوتا دوست خوب نتی( حسین و امیر عزیز) رو نداشتم اعتمادم رو نسبت به همه ی پسرها از دست می دادم...

وقتی بهش گفتم آخه تو چه جوری روت می شه این حرفو بزنی؟خجالت نمی کشی؟مثل برادرم می مونی...

گفت: آخه نمی شه عاشق تو نشد...هیچ کس نمی تونه...

خوبه این عشق رو گذاشتن...که هر بی جنبگی و خراب کاری هست بندازن گردن اون...دروغ که خفگی نمی یاره...

پ.ن: خدایا شکرت...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1387ساعت 04:23 ب.ظ توسط مونارک نظرات (7)|


Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design