X
تبلیغات
رایتل


این جانب مونارک

یادت میاد؟عصرهایی که بی تاب بودم خسته و کسل...یکی از عصرها مثل عصر امروز...

خستگی اون شبها که با کلی امید و خدا خدا کردن بود وآرامش و شادی...

حافظم ضعیف شده...دیگه به ندرت چیزی از اون شبها یادم میاد...

شاید ذهنم از بی فکری ماهی یک بار به اون روزها پناه میاره....اما دلم هیچ وقت نمی خواد که برگردی...۴ شنبه بود نه؟ساعت ۶ عصر...یه عصر کسل مثل خیلی از عصرها

اون حلقه ی نقره طناب دار یادته؟گفتم گرفتار می شیم....عادت می کنیم...گفتی جز این نمی خوای چیزی باشه...قول ۳۰ ساعت یادته؟

راستی اگه نمی رفتی چی می شد؟همون بهتر که رفتی...فکر کردن به موندنت می ترسونم...

روزی که پسش گرفتی یادته؟گفتم حالا؟حالا که عادت کردیم؟گفتم نکن درگیر می شیم...گفتی همینه!درست همینه...

کی می دونه درست و غلط چیه؟گفتمی مطمئنی همینو می خوای؟ ما می تونیم دوباره...گفتی فقط همینو می خوام...

دل من خسته از این دست به دعاها بردن بود...

۳۰ ساعت شد ۱ ساعت...گفتی نمی تونی بیشتر در موردش چیزی بگی...گفتی تحملش رو نداری...گفتم بعد از ۲ سال فقط همین...۵ دقیقه به نظرت کافیه؟جمعه بود...جمعه ظهر...

بعد از بعد از ۳ سال حالا چیزی نمونده...تو می خوای...من نه...گفتی مطمعنی؟گفتم همینو می خوام...گفتی می شه دوباره...گفتم نه!

یه خاطه ی قدیمی مشترک می خواد که دوباره باشیم...نه چیزی که الان هست...شاید چون تو نتونستی جاشو پر کنی...شاید چون من نتونستم...تو عادت داری به جایگزینی...

من تجربه کردم...اگر خلایی ایجاد شد می زارم باشه تا خلا خودش مثل یه سیاهچال قدیمی بمیره نه اینکه بخوام پرش کنم....سیاه چاله همه چیزو تو خودش می کشه پر نمی شه...

یادم نبود فیزیک دوست نداری...

ما چقدر خاطره داشتیم یادته؟

نوشته شده در پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1387ساعت 09:33 ب.ظ توسط مونارک نظرات (1)|


Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design