X
تبلیغات
رایتل


این جانب مونارک

گیجم...گنگم...مبهوت رو به روی این قوطی حلبی که گاهی بی تفاوت بهش خیره می شم... 

من از هیچ آدم دنیا هیچ چیزی نمی خوام... 

برای من یک سوییت کوچیک برای باور بزرگ و کوچیکی دنیا کافیه... 

منگم...مثل نئشه ی بی درد...مثل جسدی که از گور ده هزار ساله بیرون اومده و انگشت به دهن می گیره و با بی تفاوتی یا شاید تعجب می گه: چه پیشرفتی! 

من صبورم خیلی صبور تر از اونی که تو بخوای بفهمی... 

و خیلی آدم تر از اونی هستم که تو  بخوای درک کنی من آدمم و ظرفیتم چقدره... 

و خدا... 

آخ خدا... 

اون بالا آروم و ساکت... 

با لبخند همیشگیت داری به چی نگاه می کنی... 

گاهی و اکثر گاهی ها هوس این ترانه رو می کنم: آی خدا دلگیرم ازت... 

و قبل از اینکه صدا از توی حلقوم اسپیکر بیاد بیرون قطعش می کنم...خودت هم می دونی من هیچ دلگیری از تو ندارم... 

دوست دارم..خیلی آروم و ملایم... 

مثل همون وقتی که نسیمت رو توی یه فضای باز یا از لابه لای توری پنجره می فرستی تو تا نوازشم کنی... 

غریبم...خیلی غریب... 

غریب تر از اونی که توی وسعت خدایی تو بنده ای بخواد همچین حسی داشته باشه...  

روز ها ساعتها سالها ... 

اَه...لعنت به این ترتیب دقیقه ها... 

ثانیه شمار روی پا تختی آروم و بی تفاوت به نفرین های من راه خودش رو می ره... 

مثل تو!تو که بی تفاوت به حرفهای من... 

انگار شنیدن و نشنیدنشون یکی باشه درک این رو نداری که در هر ۱۰۰۰ سال یک بار ممکنه کسی اینقدر حماقت کنه... 

و خودم می خندم... 

در هر ۱۰۰۰ سال کمتر ممکنه اتفاق بیفته روی داد عاقلانه ای از کسی رخ بده... 

و من مصرانه قانون های خودم رو دنبال می کنم... 

از جدم به ارث رسیده... 

نمی دونم شاید از ازل نوشته شده باشه... 

در وجودم هست... 

لا تغییر فی خلق الله 

یا همچین چیزی اگه تحریفش نکرده باشم... 

نمی تونم...این برات مفهوم هست؟ 

یا تو هم می خوای بگی ساده بگیر ساده بگذر... 

همیشه همین طور بوده... 

و وقتی چیزی برام مهم نیست و آروم و راحت بهش نگاه می کنم نگاه دمدمی و عصبیت رو توی چشمای من فرو کنی که چطور می تونی اینقدر آروم باشی؟ 

گاهی شک می کنم.... 

به خودم.. 

به اینکه تابع عقلم یا احساس... 

هنوز این دو وجه در من به تعادل نرسیدن... 

یا قانونمند و مطیع یا احساساتی و سرکش... 

وقتی تابع عواطفم می شم کلیه روی داد های فیزیولوژیک بدنم به هم می ریزه...  

درکی از احساس ندارم... 

در وجودم تعریف نشده است...   

هیچ چیزی بیش از یک احساس ساده... 

تو اونجا مثل کسایی که آی کیو زیر ۸۰ دارن یا مبتلا به تریزومی دان هستن مثل یک منگل به معنای واقعی داری با نوک کفشهات بازی می کنی... 

بین این همه اتفاق... 

خدایا چی رو می خوای به من ثابت کنی؟ 

اما فکر می کنم داری جواب یکی از آرزو هام رو می دی... 

همیشه آرزوهای احمقانه ای داشتم... 

و اینقدر مصر شدم که تو اجابت کردی... 

همیشه با افکارم توی شرایط بدی قرار گرفتم... 

چقدر نا امید...چقدر بی حوصله... 

دور از انصافه... 

من همیشه آدم موفقی بودم با شرایط خوب و مشکلات گذرا که برای هر کسی هست...  

چم شده؟ 

باز بدجوری قاطی کردم... 

عصبی و بی تفاوت و دور از منطق...  

این گوشی موبایل تا کی می خواد خفه و تاریک رو به روی من تاریخ و ساعت رو نشون بده... 

۳۰/۱۱ هم گذشت... 

ساکت ... آروم... خفه... 

مثل مرده ای که هیچ وقت احیا نشد...

با کارهای عجیبت منو گیج می کنی... 

مثل مارپله می مونی... 

رسیده به خونه ی ۹۹ ماری هست که می شه هر عددی رو بیاری و ازش رد شی جز ۱ عدد... 

تو کدوم عدد تاس هستی؟ 

قهوه ی داغ... 

اَه...لعنتی... 

این ساعت چشه؟ 

                                      

نوشته شده در جمعه 12 مهر‌ماه سال 1387ساعت 11:57 ب.ظ توسط مونارک نظرات (10)|


Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design