X
تبلیغات
رایتل


این جانب مونارک

داشتم ته توی یه مساله ی خیلی مهم علمی رو از توی نت در می آوردم که خیلی اتفاقی با یه کلمه ی ساده مربوط به فیزیولوژی رسیدم به بلاگ یکی از بچه های کلاسمون!!! 

الهی که یک آدم چقدر می تونه بد شانس باشه...تمام اتفاقات دانشگاه و با دوستاش و اینها رو هم نوشته بود...نمی دونم شاید هم اصلا براش اهمیت نداره کسی که این ها رو می خونه آشناست یا نه... 

اونقدر داغونه که... 

کل بلاگش رو از پست یک خوندم...فکر کنم ۱ ساعتی می شه که دارم گریه می کنم... 

حالم از خودم بهم می خوره...اون ۳ ترمه با ما هم کلاسه اون وقت من فقط چهره ی خوشحالش رو می دیدم...هیچ وقت توی اکیپ دوستی های من نبوده اما نمی دونم شاید بشه یه جوری از این تنهایی درش آورد شاید بشه یه جوری کمکش کرد... 

یاد حرف م. می افتم...هیچ وقت سعی نکن به یه پسر کمک کنی...پسرها در احمقانه ترین شرایط عاشقت می شن... 

یه جورایی راست می گه...کم از این موضوع ضربه نخوردم... 

بارها فکر کردم دارم به کسی کمک می کنم و روزی رسیده که اون طرف گفته بهم علاقمند شده و مجبور شدم رابطم رو کم و سنگین کنم چون اون نمی خواسته در همین حد ساده باقی بمونه و بلایی سرش اومده که به قول خودشون مصیبت تنها بودن خیلی از مصیبت دل شکستن بهتره... 

دل منم که این وسط شده بود توپ فوتبال... 

هنوزم همین طورم...اگر چه یاد گرفتم وقتی مطمئن نیستم کسی بهم علاقمند نمی شه بهش کمک نکنم ولی اگه کسی بیاد بهم پیشنهاد مثلا دوستی بده و من رد می کنم بعدش تا مدتها در حال سرزنش خودم هستم که اونم آدم بود فکر کن ۱ در هزار واقعا علاقه ای داشته و بعد تو چه جوری بهش گفتی نه؟!  

حالا هم که بلاگ این بنده ی خدا رو خوندم دلم خیلی می سوزه...هیچ کاری نمی تونم واسش بکنم...حتی نمی تونم سعی کنم یه بخشی از تنهاییش رو به عنوان یه دوست پر کنم... 

آخه من به چه دردی می خورم؟ 

البته خیلیش اشکال از رفتار خودمه...احتمال اینکه من به یه دوست که پسر باشه بگم دوست دارم همون قدره که به یه دوست از جنس دختر می تونم بگم...ولی خوب به خدا لحن دوستانه کاملا مشخصه...اینکه مندلم بخواد اون رو اشتباه بگیرم با لحن عاشقانه بحثش جداست... 

روزی که داشتم می رفتم دانشگاه مامان گفتن: همه مثل تو نیستن اینو یادت باشه...ظرفیت هر کس در بر خورد با جنس مخالف متفاوته... 

این جمله توی ذهن من موند...خیلی روی روابطم دقت کردم نتیجش هم این شد که الان دوستی هایی که با بعضی از پسرهای کلاسمون دارم کاملا توی مسیریه که من می خوام نه برای اونا فرقی می کنه من دخترم یا پسر و نه برای من... 

لیندا(دختر خالم) می گه در من احساس عشق اصلا وجود نداره...گر چه من همه ی احساساتم رو با ریز ترین موارد واسش تعریف می کنم از اول تا همین اواخر سر جریان های ن. و ت. 

همیشه غر می زنه سرم که: هم کلاسی که هم کلاسیه...فامیل که فامیله...دوست که دوسته...هم کار هم که هم کاره...آخرش اگه مجبور نشدیم ترشی مونارک بخوریم! 

اما من فکر می کنم عشق یه جایی همین طرفاست... 

پشت همین روابط ساده ی هر روز ما...پشت همین سلام گفتن ها و زیر سایه ی همین لبخندها ... 

برخلاف چیزی که به نظر میاد یا حداقل اطرافیانم د مورد من فکر می کنن اصلا توی مسائل عاطفی آدم محکمی نیستم... 

علت حساسیت بیش از حدم هم روی انتخاب دوست و یا نوع رابطم همینه... 

چون می دونم اگر با کسی درگیر مسائل عاطفی شدم حالا چه دوستی ساده و چه بیشتر از اون دیگه خیلی کاری ازم بر نمیاد...همه چیز رو واسه اون می خوام...دختر و پسرش هم فرقی نمی کنه... 

احساس من خام و نپخته است.... 

ر. معتقده که احساس خام یعنی احساسی که زود اویزون هر کسی می شه که عاشقشه و من از این قضیه مستثنام و این که فکر می کنم احساسم خام مربوط به اینه که هیچ وقت بهش اجازه ی تجربه ندادم 

می گه تو یه افسار بستی به کودک احساستو با منطق خودت می کشیش و می گی بزرگ شو بدون اینکه بچگی یا اشتباه کنی...منطق اینه که به اندازه ی عقلت به اون هم اجازه ی شیطنت بدی...  

منم تابع احساسم مثل هر دختر ۱۹ ساله ی دیگه...احساسات ناگهانی و بی منطق... 

اگر همین آخری یکم دیگه طول می کشید معلوم نبود سر از کجا در می اورد...

حالا من با این هم کلاسیمون چی کار کنم؟ 

نرم جلو عذاب وجدان کمک نکردن رو دارم برم جلو تمام مدت ترس اینکه اون دل ببنده رو دارم... 

دل من هم که بسته شدن بلد نیست... 

فکر کنم مامان بابا اینو توی اون چیزایی که باید یادم می دادن از قلم انداختن...  

    

                                                

نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان‌ماه سال 1387ساعت 11:38 ق.ظ توسط مونارک نظرات (9)|


Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design