X
تبلیغات
رایتل


این جانب مونارک

عصر یک سه شنبه ی دلگیر دیگه...تنهای تنهای توی این خونه که دیوار هاش دارن به هم نزدیک و نزدیک تر می شن...حتی صدای پای همسایه ای آرامش پله ها رو به هم نمی زنه... 

بدون اینکه بدونم می خوام چی کار کنم لباس می پوشم و می رم بیرون... 

امتداد این جاده های مسموم رو طی می کنم... 

متلک های پشت سر هم... 

بوقهای دیوانه ی ماشین های روانی... 

و ماشینی که پا به پای من جاده رو قدم می زنه... 

چند لحظه نگاش می کنم:ببخشید خانوم منظوری نداشتم و می ره...با اون سرعت جنون آورش می ره تا پشت ترافیک یکی از این جاده های بی هدف منتظر بمونه... 

- گل می خری؟تور و خدا 

یک بسته رز ازش می خرم و دوباره امتداد جاده رو می گیرم و ارادم رو می سپارم به قدمهای بی هدف و وسوسه ی خیابونا... 

از یک کافی شاپ سر در میارم...روی یکی از صندلی های رو به خیابون می شینم و خیره می شم به عبور عابر های مسکوت... 

ـ چی میل دارید؟ 

- اسپرسو لطفا 

دفترچه ام رو در میارم و به خلاصه ی منگ نوشته های ذهنم خیره می شم و با تلخی اسپرسو آروم 

پسری آشفته وارد می شه...روی صندلی میز کناری می شینه...عرق سردی کرده و بی تابه...و با خودش چیزهایی زمزمه می کنه... 

تو میای جلوی چشمم که هر روز تنهاییات رو توی کافی شاپ با یه قهوه ی تلخ قورت می دی و افکارت رو پایین می فرستی...  

از لابه لای حرفهای پسر به گوش می رسه:خدا کنه بیاد...خدا کنه...

گارسون رو صدا می کنم.پولی بهش می دم و می گم این گلها رو بعد از رفتن من ببر برای میز کناری و نگو کی داده... 

از کافی شاپ بیرون میام و دوباره خودم رو می سپارم به ذهن این جاده های غریب... 

 

پ.ن:لطفا نوشته های این بلاگ رو مربوط به اون نکنید...اکثرا مجهول نوشته هام کسانی جز اون هستن

نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر‌ماه سال 1387ساعت 11:06 ق.ظ توسط مونارک نظرات (8)|


Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design