سلام برای غریبه هاست که با هم آشنا بشن...
و برای آشنا هاست که خاطراتشون رو به یاد بیارن...
تو که نه غریبی نه آشنا دلیلی هم واسه سلام کردن نداری...
پس این لطف رو در حق من و خودت بکن و همین جوری ساکت بمون...
پ.ن:شاید دلم بخواد بعضی روزها چندتا آپ کنم....فکر نکنم کسی مشکلی داشته باشه...
حداقل من اهمیتی نمی دم...
پ: نگاه آرام ساکت بی تاب...
د: بی توجه شک خنده های شیطنت آمیز نگاههای مخفیانه
پ:بی تابی بی تابی بی تابی ... زدن به سیم آخر!
د: آره؟
پ:اصرار پاک عاجزانه عشق
د: شک بازی دودلی
پ:ترفند
د: باخته
پ:بی خیال
د:هنوز؟
پ:همیشه
د:راست می گی؟
پ:من مثل بقیه نیستم
د:همتون
پ:بوسه آرام رام کننده
د:احمقم...شک نداره
پ:بی تفاوت
د:پس چرا؟
پ:من رفتم
د:دیدی گفتم!!!
پ.ن:تا حالا موضوعی نمی یومد تو ذهنم...
پ.ن:دعوت به عمل می آوریم از: امیر سرور یک بنده ی خدا نوان و هر کسی که مایله
این هفته خیلی خوش گذشت...خیلی بیشتر از چیزی که می تونسم متصور باشم...
تمام روزهای تعطیل با بچه ها کوه بودیم...روزهایی هم که دانشگاه می رفتیم عصرش به قدم زدن توی پارک یا رفتن به کافی شاپ می گذشت...
با چند نفر هم اشنا شدم...
چند تا برخورد سطحی هم اتفاق افتاد که اونقدر قدرت نداشتن که بتونن روزهای ما رو خراب کنن...
چندتا اکیپ کوهنوردی هستیم که غالبا روزهای تعطیل می ریم کوه...توی این روزها خیلی از بچه های شهرستانی رفته بودن خونه هاشون...از اون اکیپ چیزی حدود ۱۰ نفر باقی مونده بود ...
یه جایی پسرا رفته بودن بالا و داشتن سعی می کردن مارو هم بیارن بالا ...من گفتم مرسی خودم می تونم بیام...در موردی مشابه موقع پایین رفتن همون آقایی که دستش رو نگرفتم داشت میفتاد که من سعی کردم دستش رو بگیرم...گفت:خودم میام...یکم گذشت پسرها جلو راه افتاده بودن و ایشون مثلا قرار بود پشت سر ما بیاد که محافظت بفرماید نیمد منم جلوش راه می رفتم برگشتم دیدم هنوز همون جا چت کرده!گفتم: می گیرید یا ترجیح می دید بیفتید؟
وقتی رسیدیم بالا یکی از دوستام که با من اومده بود تا ببینه چی شده که آقای محترم xy مشرف نشدن گفت:فقط پسرهای بی عرضه از دخترهای خشن خوششون میاد...چون خودشون لطافت ندارن از xxهایی خوششون میاد که خیلی دختر باشن...باور کن این اصلا حسن نیست که توی دراز مدت پسری از آدم خوشش بیاد...
اندکی به فکر فرو رفتیم که آیا واقعا خشنیم؟هر چی هست اهمیتی نمی دم که خوششون بیاد یا نیاد من همینم...اگر فی نفسه رفتارم مشکلی داره حاضرم تغییر بدم اونم با کمال میل اما نه اینکه چون پسرها خوششون نمیاد!!!
- چیزی به عید نمونده...کمتر از ۱ ماه...دلم حال و هوای خونه تکونی می خواد...داشتم با مامان صحبت می کردم که کاش خونه بودیم و خونه تکونی می کردیم...مامان گفتن پس خونه ی خودت چی؟
-اینجا که خونه تکونی نمی خواد.من مستاجرم...فوقش ۶ ماه دیگه....بیشتر که نمی شه خدایی نکرده؟!
-نه اما تجربه اش لازمه...بهتره کم کم شروع کنی....
- یکی از بدترین چیزها اینه که از درونت ۲ صدا بیرون بیاد!وقتی هر دوتاش خودتی دیگه چیزی نمی مونه که بخواد بین این ۲ تصمیم بگیره...یه جور خوددرگیری مزمن...نه احساست هیچ کدوم رو رد میکنه و نه عقلت...تکلیف چیه؟
- جدیدا مامان خیلی با تصمیماتم موافق نیستن...بابا هم اصولا هیچ چیز رو قبول یا رد نمی کنن همیشه فقط در مورد مسائل مختلف باهام حرف می زنن...فهمیدن اینکه بابا با یک موضوع موافقن یا نه خیلی سخته...همیشه بعد از گفتن همه ی حرفهاشون می گن خودت بهتر می دونی باید چی کار کنی...و من می مونم و تجزیه تحلیل حرفای بابا
اما از اونجایی که هیچ وقت ندیدم نظر بابا و مامان در مورد تصمیماتی که من می گرم متفاوت باشه احتمالا بابا هم نباید خیلی راضی باشن..
۲ساله دارم روی این موضوع وقت می ذارم و فکر می کنم....یه جورایی به این توافق رسیدیم که به من گفتن احتمالا نتیجه ی خوبی نخواهد داشت و من این نتیجه ی بد رو تقبل کردم با وجود اینکه ایمان دارم اشتباه نمی کنن...اما می خوام تجربه کنم...
بابا:به چه قیمتی؟
- نمی دونم...می خوام فقط بزارم بشه...اما نمی دونم بد بودن آخرش چقدر زیاده
بابا: که چی بشه؟
- که بعد افسوسش رو نخورم که چرا وقتی می تونستم این کارو انجام ندادم
مامان:افسوسش رو نمی خوری
-خیلیا هستن...فقط من نیستم
مامان:ببین عقلت چی می گه
- می گه بکن
مامان:اگه واقعا اینه بکن
- در هر صورت تنهام که نمی ذارید؟حتی اگه این کارو بکنم؟
بابا:معلومه که نه
مامان:در هر صورت مواظب خودت باش ما سپردیمت دست خدا
و من می مونم و یک دنیا شرمندگی...نه می تونم از خجالتشون دربیام نه می تونم تا آخر عمر خودم رو به خاطر انجام ندادنش سرزنش کنم....
یا در مورد ن.
کلا هیچ خوبه یا بده در مورد ن. به من گفته نشد...جواب این بود که فقط صبر کن...
خیلی وقته که تصمیمم رو در موردش گرفتم و به هیچ وجه نمی ذارم بیشتر از یه دوست اکیپی بهم نزدیک بشه...
مامان می گن چرا بهش فرصت نمی دی؟
نمی دونم یه جورایی دارم تغییر می کنم...
داره زیر زیرکی اتفاقاتی در من می افته.....یه تغییر آروم که خودم هم نمی دونم داره به کدوم سمت می ره..اما کاملا جهت های جدیدی رو داره واسم روشن می کنه...
می گن دارم بزرگتر می شم!
فکر نمی کنم این دختر کوچولو هیچ وقت بزرگ بشه....چه برسه به بزرگتر!
اگر روز شمار رو دوباره شروع کردم دلیلش این نیست که تضمین می کنم مشکلی پیش نمیاد..
ولی تضمین می کنم اگه مشکلی پیش بیاد من از پسش بر میام...
شبها طولانی ترند وقتی نخوابی...
برای اینکه دلمان از این کارهای لهو و لعب و بی تربیتانه ای که امروز بر همگان حلال می شود(!) نخواهد بست می نشینیم در خانه که یادمان نیاید چقدر دلمان می خواست ما هم امروز کسی را داشتیم که به ایشان بگوییم ولنتاین مبارک...

بهت زمان می دم...
تا ۲ شنبه تصمیمت رو بگیر...
من روی فرجه دادن بهت خیلی فکر کردم...
شاید بهتر باشه تو هم روی تصمیمت خیلی فکر کنی...
راستی هر تصمیمی گرفتی روش وایسا...چون من تغییرش رو نمی پذیرم...

این جانب قابلیت پرورش انواع باکتری ها و کپک ها رو دارم...
اگه با یه آزمایشگاه قرار داد بسته بودم تا حالا میلیاردر شده بودم...
خوب تقصیر من چیه؟
کم میوه می خرم ولی همیشه وقتی در یخچال رو باز می کنم نصفشون کپک زده...
(ما فقط میوه رو می خریم...اصولا نمی خوریم...)
توضیح: ۱ عدد لیمو شیرین بخت برگشته می باشد
راستی ما طرح سفارشی کپک هم کار می کنیم
توضیح:یک عذذ پرتقال می باشد که از داخل روش کار شده...
به علت بدی دوربین موبایل خیلی واضح نیفتاده...
خلاصه اینکه کپک تضمینی...
پ.ن:از کامنت های تبلیغاتی متنفرم
امتحانات رو به معنای واقعی خراب کردم کلی عجز و لابه به درگاه پروردگار نمودیم که این ترم واحدی رو نیفتم و مشروط هم نشم...
بدتر اینکه وقتی همیشه نمره هات خوب باشن حالا بگی می افتم هیشکی حرفت رو باور نمی کنه و هم دردی که هیچی دردت رو مضاعف می کنن.... : تو یکی ساکت باش...(مودبانه اش بود)
در این ترم واقعا به این نتیجه رسیدم که درس خوندن با نمره رابطه ی عکس داره...ترم های پیش نصف این رو می خوندم حداقل دیگه بحث پاس شدن نبود اونم با نمره های اول و دوم کلاس اما این ترم چه تو طول ترم چه شب امتحان ۷ جد آباد خودم رو در آوردم هیچ اتفاق مثبتی که رخ نداد گند هم زده شد به تمام زندگیمان!
از این زورم می گیره که کسایی که مجموعا دو جلسه سر کلاس نبودن و به اندازه ی دسته ی بیل از اون درس نمی فهمیدن شب امتحان خوندن و پاس می کنن....آخه خدا من به کی بگم؟
طی ۴ روز من مجموعا ۱۰ ساعت نخوابیدم حالا باز نمره ام لب مرزه معلوم نیست چی می شه ...
اون یکی! نورو کوفتی رو بگو...که جونم در اومد و می افتم!!!شدیدا التماس دعا داریم....
این ۳ ترم کلی سعی و تلاش کردم که معدلم بالای ۱۷ بشه و واحد زیاد بردارم که واسه ترم ۵ و علوم پایه واحدام کم باشه حالا این ترم داره همه چیز رو خراب می کنه....
بیفتم حسابی عقب افتادم...تداخل کلاس پیش میاد و واحدای کم ترم بعد و کلی واحد می مونه واسه ترم ۵...
پ.ن:چون آف لاین می نویسیم و کامپوتر طبق معمول خراب است پیج شکلک را باز نمی کند ...از نشان دادن درد عمیق درونمام معذوریم...
داشتم تقویم و نگاه می کردم و یه برنامه ریزی تپل واسه تعطیلات بین دو ترم که چشمم خورد به ۱۴ فوریه(ولنتاین) می شه ۲۶ بهمن....دیر و زودش مهم نیست...مهم اینه که ۱ ولنتاین دیگه هم اومد و من باز هم کادو گیرم نمیاد....
حیف که بابا متاهل می باشن وگرنه کیس مناسبی واسه کادوی ولنتاین بودن....
در این مدت به تولدی از دوستان دعوت شدیم که چون مختلط بود تقوا پیشه کرده و نرفتیم ولی متذکر شدیم که این موضوع چیزی را عوض نمی کند و شما هنوز شام تولدی به ما بدهکار هستید...
پ.ن:با مراسم های مختلط مشکلی ندارم دلم نمی خواد روابط دوستانه ام با این جور چیزها قاطی بشه...همچین مراسمی رو در حد دوستهای خانوادگی و فامیل می پذیرم...
هیچ خانوم خونه ای به اندازه ی من کار نمی کنه...
از شهریور تا الان من دارم تنها زندگی می کنم.هر خانوم خونه ای یه شوهری داره که نصف کارهاش و انجام بده اما این جانب هم مرد خونم هم زن خونه کارهای درونی و برونی رو انجام می نماییم...
تازه شم هر مردی باید بتونه حداقل امکاناتی در حد خونه ی پدر واسه ی زنش فراهم کنه...ما اینجا نصف امکانات خانه ی پدری و هم نداریم...
نصف بیشتر وسایل رفاهی ما از جمله: ماشین ظرف شویی لباس شویی مکروفر و این چیزها در اون یکی خونه می باشد و اینجا جا نداشتیم که بیاریم...
اینه که ما با مشقت زیاد روزگار می گذرانیم...
اما خیلی هم بد نیست گرچه خونه ی پدری نمی شه اما بالاخره باید یه دوره ای مستقل بودن رو تجربه می کردم اونم برای دختر لوس و یکی یه دونه ای مثل من که همیشه همه چیز براش مهیا بوده....
باید از یه جایی می اومدم رو پای خودم...
دیروز داشتم با مامان صحبت می کردم.یکی از فامیل های نه چندان دور ما هست که ۲ تا پسر داره حدودای ۲۴ و ۲۸ ساله....هنوز که هنوزه نمی زاره این فلک زده ها تنهایی جایی برن...هر جا بخوان برن می بره و میارشون!!!
مامان داشتن ارشادشون می کردن که من دختر ۱۹ سالم رو تو تهران تنها ول کردم خیالم هم راحته و بهش اعتماد دارم...
بعد دیگه بحث بین من و مامان شد.به خودشون هم گفتم من اگه جای مامان بودم هیچ وقت اینقدر آزادی به بچم نمی دادم...
تنها...نه معلومه آدم با کی رفت و آمد می کنه نه معلومه کی به آدم زنگ می زنه کی می رم کی میام...
مامان گفتن هر کسی بچه ی خودش رو می شناسه تو اگه دیر بیای من تنها فکری که می کنم اینه که اتفاقی واست افتاده...
البته منم تا حالا هیچ وقت نه چیزی رو پنهان کردم نه دروغی گفتم...همیشه خانوادم در ریز ترین جزییات کارهام بودن...اونم به خاطر خوبی خودشون بود...کم نیستن خانواده هایی که عقاید بچه هاشون رو پذیرا نیستن....
در ایام امتحانات گویا به مردم خیلی فشار میاد و کلا عقل ادمی زایل می شود...
سومین مورد خواستگاری توی دانشگاه رو داشتم...جالبه که قبلی هم توی امتحانات ترم پیش بود...فکر کنم مردم اینقدر می زنه به سرشون نمی دونن چی کار کنن تصمیم به ازدواج می گیرن...
نمی دونم اینا چه جوری اینقدر دقیق آمار در میارن و این اصلا کی وقت کرده منو ببینه و خوشش بیاد...
از سال بالایی های خودمونه...خیلی چیزی ازش نمی دونم در همون حد و اینکه خونشون کجاست و ماشین چی داره و مودبه...
چیز بیشتری هم می دونستم فرقی نمی کرد مگر اینکه خر کله ام رو گاز گرفته باشه که حالا حالاها تن به ازدواج بدم...
کمِ کم ۱۰ سال دیگه وقت دارم....
پ.ن: علما به این نتیجه رسیدن که خمره واسه من بهترین گزینه هستش...
از شمایل آدمی زاد اومدم بیرون به شدت نیازمند دعای شما در زمینه ی پاس کردن می باشم....

خداجون من دیگه در آستانه ی منهدم شدنم... 
بعد از صد روز خوندن این درس کوفتی انگار نه انگار...
الان بچه همسایمون از من بیشتر بلده..
به لطف این آقا بد اخلاقه هم که تقلب تعطیله
من نمی دونم چی نصیبش می شه از این همه بد اخلاقی و ببخشیدا نفهمی!
ترم ۱ سر اخلاق از یکی از بچه ها تقلب گرفت...
آقای بد بی تربیت بد اخلاق عصا قورت داده...
اصلا دوست ندارم 
واسم دعا کنید...دور از جون همه ی افراد قشر گرامی دانشجو بوی افتادن میاد زبونم ۴ بار لال...