عاشورا

این روزا مستی حلاله اگه عاشقی بسم الله...

حرفی نیست...

چرا اینجوری می شه؟ 

تا میام ۲ روزی نفس بکشم هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم... 

کاش دروغ بود...کاش همه ی چیزهایی که دیدم و شنیدم دروغ بود... 

کاش چیزی که پ. می گفت راست باشه... 

کاش... 

مهم نیست... 

دنیا و آدمهاش همونین که هستن... 

گاهی خیلی خسته می شم... 

گاهی فکر می کنم دیگه هیچ کس نیست که... 

گاهی از دنیا و همه ی آدمهاش می ترسم.... 

اندر وصف ما

وصف این روزهای ماست...  

 

                                                 

                                                 

 

پ.ن: در گیر امتحاناتم... 

تمام شن هم تایید می کنم هم جواب لطفتون رو می دم...

کاش...

کاش می فهمیدم از این همه سکوت و صبوری چی نصیبت می شه....

۱ هفته گذشت

با امروز شد 1 هفته...

اینجوری بهتره...

سر از کار چشمات کسی در نیاورد ... 

 

 

رفلکس

خیره شده بود... 

رفلکس پنجره افتاده بود توی شیشه ی عینکش...

واسه من کافی بود!

کافی بود به جای همه ی اونها... 

هبوط

داره چه اتفاقی می افته؟ 

همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد...

از عید تا عید!!!

دچار مهمان گرفتگی شده ایم ...  

به شیوه ای بس سنتی از عید تا عید...  

قدمشان روی چشم...  

اما دلم به حال دل خودمان و چمدانمان می سوزد که دو نفری می خواستیم برویم مسافرت... 

سعی می کنیم در تهران با عزیزانمان لذت پخش کنیم...