پ.ن:بیچاره دل تو...بیچاره من...بی چاره دل تو که دل بسته به دل من!
پ.ن:بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد
پ.ن:گاهی فکر می کنم باید عنوان اینجا رو بزارم:
تف شده های یک ذهن مسموم
افکار یک مغز کوچولو یا مغز فندوقی
یا همچین چیزهایی...
در ناب ترین لحظه های زندگیم کتابهام همراهم بودن...
هیچ وقت هیچ حسی رو عزیز تر از درس خوندن تجربه نکردم...
(البته از زمانی که دانشجو شدم و فقط واسه عشق خودم درس می خونم)
مثل یه جور سلوک عارفانه می مونه...
یادش به خیر دوست صمیمی دبیرستانم همیشه می گفت : کتابای تو هووهای منن...
امروز داشتیم با هم صحبت می کردیم گفت: دیدی دوستی ما تموم شد و دوستیت با کتابات موند...

هعی!
یکم دیر بجنم حالم می ره اندرون قوطی...خسته شدم خوب! 
۲ روزه تمام سلول های خاکستری مغزم رو به کار گرفتم که چه جوری می تونم شیطنت کنم و آروم بشم...نمی شه که! نمی دونم چی کار کنم....
نه که فکر کنین خیلی بی کارم ها...نـــــــــــــــــــــــــــــــــه! 
خیلیشم کار دارم...میان ترم دارم در حد کتاب ۵۰۰ صفحه ای و از این حرفا...
چیه مگه خوب؟استاد بهمون لطف کردن ۱۰ نمره می خوان میان ترم بگیرن!اینجوری بهتر تره...فکر کنم اگه خدا بخواد بشه این فیزیو رو ۲۰ گرفت...
عموما وقتی نوادگان فهمیدندی که این جانب میدترم داشتندی و واسه ی همین هستندید که من ۱ هفته است دشت از زندگی شستم و کتاب می جوم خندیدندی که لابد می خواد ۲۰ بگیره...خوب آره!
نه که فکر کنید الان دارم آپ می کنما دارم درس می خونم چشم بصیرت می خواد...
دلم یه شیطونیه تپل می خواد...
این ترم بچه ها همش درگیر درس خوندنن...کسی خیلی حال و هوای بیرون رفتن نداره...کنده نمی شن از توی دانشگاه...هر چی گفتم خانومها و آقایون می شه لطفا بکنید؟
جواب اومد که: لا! زهی خیال باطل درس داریم!
آخرین بار ۲ هفته پیش بود که اکیپی رفتیم پارک نیاوران...
تو عمرمون اونقدر مسخره بازی در نیورده بودیم...
یکی از این بابا بزرگ مهربونا که همیشه روی نیمکتها ی پارک می شینن اومد نشست پیشمون و کلی باهامون حرف زد...
آخرشم پرسیدن:بچه ها چی می خونید
یه گروه سرود کر در نظر بگیرید:پزشکـــــــــــــــــــــــــــــــــی
بنده ی خدا فکر کنم ترسید:جل الخالق!اون پزشک قدیمیاش می زنن آدم رو می کشن شماها که اینجوریید خدا به داد برسه...
چیه خوب مگه؟اکیپ ما یکم فقط یکما...شیطونه...
شما ۷ تا پسر و ۶ تا دختر رو که در حالت عادی هم از دیوار راست بالا می رن ( به غیر از من
...اصلا من آروم...مظلوم و از اینا!) با هم در نظر بگیرید+کمی فشار درسی+صمیمیت به مقدار کافی و چه بسا بسیار...
بعدشم رفتیم پیتزا چمن نهار تناول فرمودیم...
خوشحالم که دورمون طولانیه...نمی تونم فکر کنم اگه قرار بود ۲ سال دیگه از این بچه ها جدا بشم چی می شد...به همین سرعت ۱ سالش رفت و داره ۱ ترم دیگه هم از سال دومش می ره...خوبه ۵ سالی کمِ کم وقت داریم...
من عاشق ترانه (دوباره پاییزه از مهدی مقدریان) هستم...با کلی زحمت پیداش کردم از بلاگ بنده خدایی...می زارم اگه خواستید دانلود کنید...
خیلی بده که ادم واسه یکی اسم مستعار بزاره....نچ نچ نچ...بدتر از اون می دونی چیه؟اینکه وقتی داری باهاش حرف می زنی بهش بگی آقای ن.......وای!!!!!!!آخه گندکاری تا چه حد؟
بهترین راه همچین مواقع کوچه ی علی چیه...+ کمی پررو بازی که من اینو نگفتم شمایی که اشتباه شندید!!!
به کشف مهمی توی خودم رسیدم...فکر کنم جونور دارم...البته خیلی مطمئن نیستم می گن اونایی که جونور دارن خیلی می خورن من نمی دونم اصلا چرا گرسنم نمی شه...
تا جایی که می دونم قبلا هم نمی شد!با دعوای بابا مامان می خوردم...اما الان که کسی نیست ....
غذا درست می کنم بعد دلم نمی خواد بخورم...
الان یخچال ما شده رستوران غذاهای سرد!
دیروز داشتم توی یکی از سایتها مطلبی در مورد اینکه دخترها رو چه جوری جذب کنیم می خوندم....کلا هر مطلبی در این زمینه ببینم می خونم...واسم مهم نیست پسرها رو چه جوری می شه جذب کرد یا می ن یا نمی شن دیگه...به من چه؟
اما این خیلی مهمه که سرت کلاه نره و یکی اینجوری خودشو عزیز نکنه...
خیلی ببخشیدا ولی طرف مزخرف نوشته بود...من یکی که اگه پسری اینجوری باهام برخورد کنه حالم به هم می خوره
توصیه: به این نوشته ها اعتنا نکنید و صرفا خودتون باشید...اینا رو کاملا معلوم بود یه پسر نوشته...
خواستید پیشنهاد بدید بیاید من خودم می گم چی کار کنید...
مثلا نوشته بود وقتی دارید باهاش حرف می زنید یه دستتون به کمرتون باشه اینجوری صلابت و قدرتتون توجهش رو جلب می کنه
دختر توی دلش:نکبت هنوز بلد نیستی وقتی داری با یه خانوم محترم صحبت می کنی چه جوری بایستی!
حالا هی برید از این کارا بکنید تا جذب شن!
بارون خوبه...خیلی هم خوبه ولی نه وقتی منتظر ماشین باشی...
بارون از پشت پنجره خیلی قشنگتره...من یکی اصلا از خیس شدن و زیر بارون راه رفتن حالا چه با چتر و چه بی چتر خوشم نمی یاد...
هوس بستنی کردم...بستنی نارنج و ترنج شیراز...
یه بسته اسمارتیز خریدم که برم لباس بخرم...اما ربطش...اسمارتیز بهترین وسیله است برای مچ کردن رنگ لباسها با هم...روی اونا امتحان می کنم که مجبور نشم هی دم این یکی لباس رو از توی مشما بکشم برون کنار اون یکی تا ببینم به هم میان یا نه!
امروز از صبح تا حالا بارون نباریده...آخه واسه چی؟
حالا روزا همشون سه شنبه ان
لعنت خدا به این سه شنبه ها...
پ.ن:می تونه خوب باشه...مثل هر روز دیگه ی خدا...اما!
وقتی چند شبه درست نخوابیدی و توی حیاط دانشگاه روی نیمکت توی اون هوای سرد منتظر ساعت ۱۰ می مونی که بری سر کلاس و سرت رو می زاری رو کیفت و کم کم داره خوابت می بره هیچ چیز لذت بخش تر از اون نیست که صدایی آروم تو رو به خودت بیاره و وقتی سرت رو بلند می کنی اون رو ببینی با دو لیوان چای: بخور گرمت می کنه...
کوچه خیسه...از گریه های آسمون...
دل من تنگ و غمگین...
ذهنم توی برگهای چنار توی حیاط با باد هم آغوشی می کنن...
آخه تو چی می دونی؟تو چه می دونی امروز به من چی گذشت؟
وقتی فهمیدم همه چیز اونی نبود که من شنیده بودم...
تنها دلیلی که دلم رو خوش کرده بودم که تو به درد من نمی خوری و روزی صد بار اونو توی ذهنم بزرگ و مهم کرده بودم که دل افسار گسیختم باز نیاد در خونه ی تو و جا خوش کنه از بین رفت..
اون پرده ی خیالی که بین دلم و دلت کشیده بودم دریده شد....
دلم داغونه...خیلی داغون...حال خوبی نداره...
با هیچی هم آروم نمی شه...
فقط وقتی با توهه آرومه...آروم سر به زیر و مطیع...
اگه این زبون تند دخترونم بزاره...اگه بزاره یه روزی تو بفهمی من عاشقت شدم!
پشت این همه تیکه و طعنه و کنایه هایی که ما به هم می زنیم کی فکر می کنه اون نگاههای مهربونمون با هم چه جوری عشق بازی می کنن و دل دیوونه ی من دیوونه تر می شه و می شه اونی که هیچ وقت نبود...
سخته...به خدا قسم خیلی عاشق بودن سخته...اونم وقتی ببینیش...هر روز هر لحظه هر ثانیه یا خودش هست یا فکرش یا پژواک صدای آرومش یا طعم نگاه گرمش...
هیچ کس تا به حال به من اونطوری نگاه نکرده بود...احساس کردم تمام بدنم به خودش پیچید و قلبم منقض شد...
هنوز حس عجیبی دارم...یه چیزی ته دلم رو قلقلک می ده و نگاه تو آروم آروم آخرین حرف چشمات رو قاب می کنه...
قلب من از نگاه تو می خواست بیرون بزنه اون وقت زبونم می چرخه به اینکه: چیزی شده؟چرا اینجوری نگاه می کنی؟
کی می تونه تصور کنه پشت این حرف من نبودن تاب نگاه تو بود که آزارم می داد...
فکر کن هیچ کس تو چشمای من زل نمی زنه می گن چرا اینجوری نگاه می کنی...
حالا من تاب نگاه تورو نداشتم...
من باور نمی کنم تو عاشق نباشی...
ریتم محزون و ممتد احساست رو لمس کردم...
نمی دونم به خاطر دعوایی بود که کرده بودیم یا تو هم...
به من نگاه کن...
این دختر بد عنق که با هیچ کس راه نمی یاد دلش تو رو خواسته...
می خواد باشی و حاضره واست هر کاری بکنه اما اگه بیای اونجوری که باید بیای...
خدایا چی به سرم اومده؟
پ.ن:نزار کسی به غیر من چشم تورو ببینه
عشقی به غیر از عشق من تو قلب تو بشینه
نزار کسی کنار تو جای منو بگیره
هر کسی به جز من اگه بود خدا کنه بمیره
خدا کنه هر کی دلش تو رو می خواد نباشه
یا بمیره یا به غم جدایی مبتلا شه...
پ.ن: من گفتم...اما خدایا تو نشنو...اونم آدمه...اگه کسی قراره دلش با بودن با اون اروم بگیره و قراره من نباشم...هر کی که هست به سلامت...
می رم زیر بارون...می خوام ساعتها توی بالکن بشینم...
این روزا بارون حال و هوای دیگه ای داره...