X
تبلیغات
رایتل


این جانب مونارک

دانشگاه...رشته ی مورد علاقم...شهر مورد علاقم...

اما چیزی هست که پای رفتنم رو شل می کنه...

اگه بدونم تو خواستی این باشه بی تامل می رم....

حتما تو خواستی...وگرنه نمی شد...

دارم می رم...

دلم تنگه...خیلی تنگ...برای تو...برای خودم...برای بهشت کوچولوی آبی...برای لبخندهات...برای آرامشی که داشتی...

وقتی بابا مامان گفتن بهت افتخار می کنیم دلم می خواست آب شم...بازم نشد...نشد اونی باشم که باید باشم...باید دانشگاه بهتری قبول می شدم...

رشته ی ایده آلم...شهر ایده آلم....اما چرا اون دانشگاه مزخرف؟....چرا باید اون همه اتفاق ناخواسته بیفته که باعث شه اونجا قبول شم...می دونی هیچیش دست من نبود...بگو تو خواستی...بگو تو خواستی تا بگم چشم...بگم هر چی تو بگی...

می دونم که تو خواستی....می دونم...ببخش...فقط از بابا مامان خجالت می کشم...

اما خیلی خوشحال بودن...

پس من کی محبت هاشونو جبران کنم؟این بار هم نشد...

دوستشون دارم دوستشون دارم دوستشون دارم...عاشقشونم...

دارم کتاب هام رو می دم به این و اون...یعنی من دانشجو شدم؟!!!

کلی کار دارم...می خوام نهایت تلاشم رو بکنم...عشق به این رشته همه ی سختی هایی که می گن داره گرچه برای من سخت نیست رو هموار می کنه...

اتاق سرد...خالی...منجمد...عشق...تردید...باختم؟...هیچ وقت...اگه تو باهام باشی...

شاید نیام...یعنی شاید ۱ هفته دیگه این بلاگ تعطیل بشه...

می خوام درس بخونم نمی رسم آپ کنم...

حداقل اوایل تا حساب کار دستم بیاد...

برام دعا کنید..خیلی..مرسی...

نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1386ساعت 03:38 ق.ظ توسط مونارک نظرات (7)|


Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design